وقتی فرهنگ کردستان کار دست فیلمساز می دهد ! این اولین تیتری بود که برای این نوشته در نظر گرفته بودم اما شاید درست تر این بود که بنویسم : وقتی فرهنگ کردستان کار دست محقق آن می دهد . چرا که ژوان سهرابی محقق فرهنگ شفاهی کُرد با بردیا همسرش که یک کارگردان دست چندم فیلمهای گیشه ای است دچار مشکل شده است ؛ مشکل آنها هم این است که از ایجاد رابطه معقول حتی در حد گفت و گو با هم عاجزند . در این میان ، بارداری ژوان و نیز بیماری سابقه دارش نیز مطرح می شود و او حتی فرصتی برای مطرح کردن بارداری و بیماریش با بردیا پیدا نمی کند. این کلاف ارتباطی، وقتی پیچیده تر می شود که همین محقق بیمار ، با قرائن آشکار و پنهانی در می یابد که بردیا با یکی از دختران جوانی که برای تست بازیگری به دفتر فیلمسازیش آمده اند سر و سرّی دارد . او علاوه بر اینها عکسهای ارتباط پنهانی آن دو را می بیند ، یک بار هم به طور تصادفی در خیابان آن دو را مشاهده می کند. به همین دلیل تمام وسایلش را جمع می کند اما پیش از رفتن همیشگی ، برای گفت و گو و شاید تسویه حساب پیش دختر مزبور می رود اما یک اتفاق در حین درگیری با او ، باعث می شود هم دختری که عاشق بازی در سینماست و هم ژوان و هم بچه اش از بین بروند .

جمیل رستمی کارگردان این فیلم ، برای سومین ساخته خود ترجیح داده است به سراغ موضوعی برود که پیش از او بارها در سینمای جهان مورد استفاده قرار گرفته است و در ایران مشخصاً در 25 سال پیش با عنوان « شاید وقتی دیگر» با فیلمنامه ای قوی و بازیهایی قویتر ساخته شد . فیلم چشم ، دقیقاً از همان داستان ِ شاید وقتی دیگر بهره برداری کرده و می توان گفت سوژه فیلم با هیچ توجیهی به دو نویسنده فیلمنامه تعلق اولیه ندارد. در شاید وقتی دیگر ، مرد که تصادفاً او هم در یک استودیوی فیلمهای تلویزیونی کار می کرد ، در یکی از گزارشها ، همسرش را در کنار مرد دیگری می بیند و تمامی شواهد و قرائن و تحقیقات بعدی او هم همین را نشان می دهد . اما سر آخر معلوم می شود آنکه مرد با «چشم» خودش دیده است ، خواهر دو قلو و گمشده همسرش است و او نباید به چشمش اعتماد می کرده است . در آن فیلم ، ماجرا با خوشی و کشف یک رابطه جدید پایان می یابد اما در اینجا فیلمساز ، ماجرا را برخلاف فیلمی که از آن بهره گرفته است تغییر داده ونه تنها هیچ رابطه جدیدی ایجاد نمی شود و ختم به خیری هم در کار نیست ، بلکه تمام تلاش خود را کرده است تا پایان تراژیک و دراماتیکی برای آن رقم بزند و به همین دلیل ، سه نفر را می کُشد ! و برای اینکه بار تراژیک ماجرا خیلی عمیقتر شود نام خانوادگی ژوان را هم « سهرابی » می گذارد ! اما اینکه این پایان ، باور پذیر بوده است یا نه ، شاید سوت و کفهای طعنه آمیز منتقدان و نویسندگان سینمایی در سالن برج میلاد و حتی بازیگرانی که نیمی از سالن را پر کرده بودند پاسخی به این سؤال باشد؛ ابراز نظری عملی که در چند جای دیگر فیلم ، و اتفاقاً در جاهایی که تصور می شد فضا خیلی دراماتیک شده است صورت گرفت !
در بخشهایی ازفیلم ، به موضوعاتی چون فرهنگ واحد کردستان در شهرهای مختلف ایران از کرمانشاه گرفته تا ایلام و سنندج و حتی خارج از ایران اشاراتی می کند ودر حقیقت به نوعی این ماجرای تکراری ِ اشتباه ِ چشم را به صورت رمز آلود به کردستان واحد نیز مرتبط کرده است و شاید پایان تلخ فیلم هم به نوعی مربوط باشد به تلخی ناممکن بودن این اتحاد ِ حداقل فرهنگی . به همین دلیل ، شاید کسانی که برای فیلمهای اول و دوم این فیلمساز- که آنها هم درباره همین مسئله کردستان و کردها بود - جایزه های فراوان داده اند خیلی خوششان نیاید که این مقدار یأس و ناامیدی در سوژه های فیلمسازشان باشد ! و این قدر ماجرا نا امید کننده به پایان برسد ! از سوی دیگر ، این فیلم نشاندهنده نخبگان و روشنفکرانی ضعیف، بی ارتباط و پر اشتباهی است که همه آمال و آرزوها را به گور می برند و در حقیقت این فیلم تعریضی به این نخبگان و روشنفکران است که اگر چه تاریخ می نویسند یا فیلم می سازند اما چشمشان را بر روی حقایق بسته اند و امیدهای کوچک خودشان را هم در نطفه خفه کرده اند و بر ماجرا مهر پایان زده اند.
نکته دیگر درهمین باره اینکه فیلمساز با گرفتن نماهای درشت از همین چند شخصیت فیلمش ، به نوعی کوشیده است تا دیدگاههای خود را بر اساس نوعی روانشناسی درونیات مطرح کند نه با نگاه جامعه شناسی و ارتباطات کلان . چرا که در آنصورت لازم می آمد فیلمش را با نماهایی از جمعیت و جامعه و مانند کلیشه این سالها ،با نمایی دور و بالا از شهر تهران شروع کند یا به پایان برساند در حالی که این کار را نکرده و فقط به سکوت و تنهایی و بی رابطگی آنها پرداخته است . این نکته نشان می دهد که نگاه فیلمساز اصلاً متوجه توده مردم نبوده و نخبگان و روشنفکران را هدف قرار داده است .
یک نکته دیگر در این باره وجود دارد و آن اینکه حتی فارغ از روانشناسی و جامعه شناسی ، درونگرایی و برونگرایی ، نخبگان و توده ، اصلاً فیلمساز حتی بدبین تر از این است که یکی از اینها را محکوم کند . او معتقد است که از این محقق کردستان واحد ، اساساً فرزندی متولد نخواهد شد . چرا که او اعلام کرده است که بیماری سابقه دار ژوان به گونه ای است که اصلاً نباید باردار می شد و طبق گفته پزشک ، اگر هم باردار بشود باید حتماً ظرف یک هفته ، بچه را نابود کند وگرنه جان خود ِ مادر را خواهد گرفت . بنابراین جبر و این تقدیر گرایی ، اصولاً اینکه در این ماجرا چه کسی یا کسانی مقصرند وجهی ندارد و سهراب و رستمی وجود ندارد و اگر هم باشند تقدیرشان بر نابودی است و به همین دلیل معلوم نمی شود این همه مقدمه چینی و صغرا و کبرا چیدن با چنین نتیجه قبلی محتومی برای چیست !؟
رستمی اعلام کرده است که این فیلم اولین مورد از یک سه گانه با عناوین چشم ، گوش و زبان است و به همین دلیل معلوم است که چه روندی برای فیلمهای بعدی خود در نظر گرفته است . اما خوب است در پایان ِ خوب از آب درنیامدۀ همین فیلم تأملاتی داشته باشد تا همین اتفاق برای گوش و زبان او هم نیفتد .
بازیهای فیلم بخصوص بازی لادن مستوفی در نقش رژان بسیار خوب و مهدی احمدی در نقش بردیا تا حدی خوب بود و موسیقی فیلم هم توانسته بود همراهی خوبی با کار داشته باشد و در عین حال سوار بر آن نباشد .برای این فیلم ، دوربین نقش خیلی مهمی بر عهده نداشته و برای تدوین آن هم خیلی سختگیری صورت نگرفته است . شاید فیلمساز آنقدر که دغدغه رساندن پیامش را داشته خیلی در بند خوب از آب در آمدن فنی و تکنیکی فیلمش – بجز موسیقی – نبوده است .
راستی آقای رستمی ! خود شما هم یادتان باشد که خیلی به «چشم» هایتان اعتماد نکنید . دیدید وقتی آرزوهای بادکنکی مرد فیلمتان که در چهره آن کودک متجلی شد و وقتی آن آرزوهای بادکنکی باد هوا شد ، اهالی سینما و نویسندگان حاضردر سالن میلاد چه کف مرتبی زدند !؟ این کف زدن خیلی با معنی بود . شما هم می توانید فیلمساز خوبی بشوید شاید وقتی دیگر ...
* این یادداشت در صفحه تصویر روز کیهان چهارشنبه 20 بهمن 89 منتشر شده است .




